خاکستر این روح زخمی 
این باران است که پر شتاب بر شیروانی نیمه شب می بارد یا دل شاعر من ؟
این روح خسته ی اشیاست که درفاصله عشق و آینه متوقف مانده است یا دستهای غمگین من ؟
روزنامه ها را بیهوده ورق می زنم ٬ هیچ حادثه ای روزهای کسل مرا به هیجان نمی آورد .
یاد کودکی ها ٬ یاد الفبای هایی که به بوی زندگی آمیخته بود ٬ یاد لبخندهای طبیعی تو ٬ چمدانم را به
تپش می اندازد نمی دانم ٬ نمی دانم آن قلب کوچک را در کنار کدام گنچشک و در پای کدام درخت خاک
کرده ام . نمی دانم خاطراتم را روی کدام تاقچه گذاشته ام .
بادها زوزه می کشند و چنگ در گیسوان بیدها می اندازند . کسی آن دورها مرا در روزهای رفته جستجو
می کند . کسی آن دورها برای من نامه می نویسد . کسی آن دورها خود را در دریاچه ی زمان تماشا
می کند .
ای کوچه های خاکی دیروز .....! ای باغهای درخشان لیمو ......! آیا دخترکی را که روی ثانیه های زلال
تاب می خورد به یاد می آورید ......؟
ای ابرهای پر غصه ...! ای دفترهای چهل برگ ....! ای نمره های بیست ....! آیا مرا
می شناسید ......؟
نگاه کنید ! این زن غبار گرفته ٬ این تاشده از بار اندوه منم . این دستهای معصوم من است که اینگونه
فراموش شده است .
بیاید مرا با خود به روزگار سوالهای فراوان ببرید ...! مرا روی سرسره ی فراغت رها کنید ...! چقدر پروانه
کمیاب است ...! چقدرباکنکها دل نازک شده اند ....! چقدر کبوترها سکوت می کنند .....! چقدر
بادبادکها زمینگیر شده اند ........!
من گلهای باران خورده را دوست دارم . بیایید مرا به خلوت مکاشفه ببرید ..! از این همه دود و آهن
سرب خسته ام ..... از گلهایی که جز محدوده گلدان هیچ ناحیه ای را نمی شناسند ٬خسته ام .....
از این حروف ساکتی که جز به مدد تخیل من معنا نمی یابند ٬خسته ام ..... از مدادها که هرگز به
تنهایی حرفی برای گفتن ندارند ٬ خسته ام ...................
ای چشمه های پاک هفت سالگی ! بگذارید صدایم را در آبهای اساطیری شما بشویم....!
بگذارید خاکستر این روح زخمی را به دست شما بسپارم .................!
+ نوشته شده توسط ئاگرین در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت
15:33 |